مُحَلّی

مُحَلّی یعنی شیرین کننده؛ نامنتظر خوشی و فاعل زندگی خویش‌...

آخرین مطالب

بعد از پست قبلی، اتفاقات بهتری افتاد و باز هم تونستم به خودم امیدوار بشم. دوست دارم الان از ۱۴۰۰ بنویسم ولی چیز زیادی به ذهنم نمیاد. ۱۴۰۰ یک ترکیب عالی بود از امید و ترس و اضطراب. نیمه اول، امید غلبه داشت و نیمه دوم، اضطراب. البته که آخرهای ماه آخر کمی ورق برگشت و دوباره امید توی خون‌م پشتک و اینا می‌زنه. سخت‌ترین بخش امسال، تغییر موضوع امیدواری‌م بود. وابسته کردن امیدواری‌ت به غیر، کار رو سخت و هزینه‌ی بهره‌وری رو بالا می‌بره. طوری شده بود که برای دوساعت کار خالص، باید چندین ساعت به خودم باج می‌دادم تا بتونم یک‌جوری امیدواری‌م رو زنده نگه دارم. خب اصلا به‌صرفه نبود! :)) پس، یوهو! امیدواری‌م رو با سختی و مشقت سوییچ کردم روی خودم. مجبور بودم برای این‌کار مزیت‌های تنها-زیستی رو برای خودم پررنگ کنم، که کار سختی نبود :)) در نهایت امیدوارم که بتونم بازم این مسیر رو ادامه بدم. نظم و ترتیب ضروری‌ترین عنصری هست که در ادامه بهش نیازمندم. من واقعاً دوست دارم بدونم راز کارمندهایی که ۸ ساعت یک‌سره پشت سیستم کار می‌کنن چیه؟ البته فکر کنم رازشون در اینه که کار نمی‌کنن :/ ولی در حال حاضر اگه بتونم ده ساعت پشت هم و یک‌سره کار کنم و درس بخونم، دیگه هیچی نمی‌خوام :)) تمرکز و نظم، و البتههه آزادی و رسیدن به سبکی که دوستش دارم، آرزوهای مهم منن در حال حاضر. و جالب اینکه دقیقاً روز آخر که امروز و البته دیشب باشه، اتفاقی افتاد که باعث شد شک کنم: من واقعاً خواسته‌هام رو می‌خوام؟ و این واقعاً سوال سختیه و اصلاً جوابش ساده نیست. اما هرچی که هست، فعلاً به خودم امیدوارم و برای خودم زندگی و کار می‌کنم و دوست دارم این مسیر رو ادامه بدم؛ چرا که هیچ توفیقی در افسردگی نیست جداً. 

سال نو مبارک باشه اهالی دوست‌داشتنی وبلاگ‌نویس :)

چطورید؟ اوضاع خوبه؟ حال دل‌تون، احوال‌تون خوبه؟‌ چه می‌کنید با زندگی؟ :)

محمدعلی ‌‌
۲۹ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۵۳ ۵ نظر

اون اعتماد به‌نفسی رو که باید، از کارهای چندوقت اخیرم به‌دست نمیارم و این یعنی وارد یک چرخه فرسایشی شدم. یاد سال کنکورم می‌افتم. روز کنکور، دور و دیر بود. ناگزیر بود. اما بالاخره رسید و چندماه افسردگیِ بعدش هم تموم شد. کاش از روزهای کنکورطورم و افسردگیِ ناگزیر بعدش فرار نکنم. 

محمدعلی ‌‌
۱۴ اسفند ۰۰ ، ۱۸:۴۸

از بچگی‌های دور به سالنامه علاقه‌مند بودم. اینکه یک دفتر کتاب‌مانند داشته باشی که برای هر روزت یک صفحه بهت بده، چیز شگفت‌انگیزیه. اونقدر که توی ده سالگی وقتی دوستم از شرکت پدرش سالنامه و تبریک عید آورد و به من سالنامه نداد یا نرسید، واقعاً تا چندوقت دلخور و ناراحت بودم از دستش. (البته تبریک عیدش رو دارم هنوز!) خلاصه این رویا با من بزرگ شد. من با وجود همه‌ی بدی‌ها و ددمنشی‌هام در کودکی، اغلب خواسته‌هام رو پیش خودم نگه می‌داشتم. حتی خواسته‌ی ساده‌ای در حد سالنامه! اولین‌بار اما روزمره‌نویسی رو توی همون ده سالگی تجربه کردم. یک دفترچه‌های کوچک صدتومنی دیده بودم و توی اون‌ها از روزم می‌نوشتم گاهی. اتفاقات مدرسه و چیزهای هیجان‌انگیزی که تجربه می‌کردم. (مثلاً یکی از یادداشت‌هاش مربوط به صبح روزی بود که فهمیدم توی مدرسه‌مون بهایی داریم.) دوتا دفترچه صدتومنی رو اون سال پر کردم. (این رو هم چون ارزون بود می‌خواستم و می‌خریدم. واقعاً ارزون بود صدتومن!) بعدش دیگه اون دفترچه شگفت‌انگیز رو جایی ندیدم و دیگه ننوشتم. همچنان در انتظار یک سالنامه شخصی، اختصاصی و احتمالاً زیبا!

اولین رابطه، اولین خاطره! ۱۳۹۵

تا رسیدیم به نوروز ۱۳۹۵. آخرین سال متوسطه اول بود که دوستم گفت شرکت پدرش هرسال بهشون چندتایی سالنامه می‌ده. من همچنان در ارتباط با همه خیلی محتاط بودم ولی با اصرار عجیبی بهش گفتم حتماً یکی رو برای من کنار بذاره! بعد عید، وقتی دیدمش گفت تموم شده و ببخشید و فلان. با تمام قوا سعی کردم به روی خودم نیارم ولی دلخور شده بودم. و بله! شوخی لوسی کرده بود و یه سالنامه طلایی کمرنگ گذاشت جلوم و گفت نمی‌فهمم چرا اینقدر برات مهم بود این، کلی داریم از اینا! بله کلی داشتن از اینا، چه می‌فهمید درد مشتاقی رو؟!

سالنامه رو گرفتم و با خودم خیال می‌بافتم که حالا چی بنویسم توش؟! بی‌خبر از اینکه به زودی چه موضوعاتی سر راهم رو می‌گیرن. اون سالنامه هرچند شروعش خاموش بود و مسیر پرفرازوفرودی داشت، ولی صفحه آخرش و آخرین خط‌ش نشونی‌های جالبی داره. هنوز هم وقتی می‌خونمش، بابت این‌همه تغییر خرسند می‌شم. این‌همه تغییر! شاید بهترین دستاورد ثبت لحظه‌ها همین دیدن روند تغییرمون باشه. اینکه بزرگ می‌شیم و موضوعات‌مون هم همراه‌مون بزر‌گ‌تر می‌شن.

سال بعد، خودکفاتر از قبل! ۱۳۹۶

سال ۹۶ یه سالنامه جمع‌وجور برای خودم خریدم. از ته بازار رشت، جایی که کارش همین صحافی و ایناست. خلاصه. فکر می‌کردم ۹۶ قراره سال شروع کارهام باشه ولی نبود. یعنی نمی‌شد که باشه. لپ‌تاپ نداشتم. تبلت هم اون موقع نبود. با یه گوشی ۴ اینچی قدیمی و بدون هیچ آشنایی و سوادی، واقعاً نمی‌شد و خب نشد. البته که سنگ بنای خیلی چیزها رو همون ۹۶ گذاشتم. تغییر هویتم به «محمدعلی» که برخلاف ظاهر خنثی‌ش، خیلی مهم و کاربردی بود. یاد گرفتن اینکه شغل ربطی به تحصیل نداره. فهمیدن واقعیت‌هایی از جنس عدد و رقم. چیزهایی که ۱۲ سال مدرسه، حتی یک لحظه هم بهمون نداده بود: زندگی واقعی. سفرهای گروهی به تهران و مشهد و از اون مهم‌تر، جرأت پیدا کردن برای نوشتن تندترین واقعیت‌هایی که هرروزه توی مدرسه می‌دیدم. همه این‌ها توی ۹۶ باعث شدن که من بعد کنکور، بهتر بتونم انتخاب کنم که چی رو می‌خوام و چی رو نه! اما سالنامه این وسط بیکارترین عضو زندگی‌م بود. بسیاری از مواقع توش نمی‌نوشتم و این الزام که هرروز بهش سر بزنم، نمی‌تونست از پس بی‌فایدگی این عضو زیبا بربیاد! ۹۶ فهمیدم فانتزی‌م درباره نوشتن هرروزه یعنی ثبت هرروزه، فانتزی کارایی نیست یا حداقل به کار من نمیاد.

احتمال زیاد، آخرین سالنامه! ۱۴۰۰

ابتدای ۱۴۰۰ بود که با خودم فکر کردم که یک سالنامه می‌تونه منظمم کنه. هنوز لپ‌تاپی در کار نبود و من کارهای روزمره‌م رو روی تکه‌کاغذهایی که درست کرده بودم می‌نوشتم. فکر می‌کردم این می‌تونه یک هدیه کوچیک باشه از خودم به خودم تا شاید با خودم بهتر تا کنم. بهتر تا کردم با خودم. اما نه به واسطه سالنامه‌ای که گرفتم. متاسفانه این سومین تلاش ناموفقم هم موفق نشد تا این وسیله رو به روزهای من وصل کنه. الان که الانه فهمیدم سالنامه‌نویسی مدل من نیست. من نمی‌تونم چیزی توی اون بنویسم، چون احساس امنیت ندارم بابتش. نه فقط درباره موضوعات شخصی که اساساً بماند، که حتی موضوعات کاری و تحصیلی‌م خیلی خودمونی و همگانی نیست. جدای از اون، من بیشتر وقت‌م رو پای وسایل الکترونیکی‌ام. نهایتاً دو برگ چک‌نویس و یه خودکار هم دارم. جایی و وقتی برای باز کردن این موجود زیبا و رسیدگی بهش نمی‌مونه برام. البته شاید وقتش باشه ها، ولی مدلم نیست و دیرزمانی یادش نمی‌افتم. بگذریم که تازگی‌ها از خط‌م بدم اومده و همین هم مزید بر علت شده تا کمتر از قبل دست به نوشتن روی کاغذ بزنم.

حالا پس چیکار می‌کنی؟

همه‌مون احتمالاً اسم OneNote رو زیاد شنیدیم. یه نرم‌افزار جانبی از برنامه‌های کاربردی آفیس مایکروسافت. من در طول این ۱۵ سال آشنایی‌م با ویندوز، هربار که این بشر رو باز می‌کردم گیج می‌شدم. تا رسیدیم به امسال و من با پست کانال یکی از همین شماها (که یادم نیست کدومتونید و اساساً اینو می‌خونید یا نه!) یه نگاه جدی‌تری به این نرم‌افزار انداختم. نگاه جدی‌تر همانا و رفتن دل از کف هم همانا. کمی باهاش کار کردم و دیدم خیلی بهم می‌سازه!

حالا من یادداشت‌های درسی، کاری و شخصی‌م رو توی وان‌نوت می‌نویسم و کارهای روزمره رو توی To Do مایکروسافت که هم نسخه ویندوز خوبی داره و هم نسخه اندروید/iOS. چیزی که همیشه همراهمه و می‌تونم مرورش کنم. ترکیب این دوتا با هم واقعاً برای من جواب داده و تونستم باهاشون خوب کنار بیام. صدالبته که لذت نوشتن روی کاغذ رو نداره اما فکر کنم بعد از سه تلاش ناموفق کاغذنویسی، باید کمی کاربردگراتر باشم و با این تضاد درونی‌م کنار بیام. (همین تضاد درونی که کاغذنویسی دوست داره ولی با دیجیتال‌نویسی سازگارتره!)

محمدعلی ‌‌
۲۸ بهمن ۰۰ ، ۲۳:۳۰ ۱۳ نظر

وقتی تصمیم می‌گیری که چندتا موضوع رو همزمان جلو ببری، ظاهراً اینطوریه که خیلی قربون خودت می‌ری که داری چنین فشاری رو تحمل می‌کنی و اگه بخشی از یک موضوع ناقص بشه، ناراحت و دل‌زده نمی‌شی و خیلی امیدواری و فلان! اما دقیقاً درباره من برعکسه. وقتی ترجیح دادم که چندتا موضوع رو جلو ببرم، ناقص موندن هربخش از هرکدوم از کارهام به شدت من رو ناامید و دردمند می‌کرده. نمی‌گم گاهی کوتاه نمی‌اومدم ولی از یک‌جایی به بعد واقعاً شک می‌کردم که کارم درسته؟ این بچه‌های ناقص و این شکسته‌بندی‌های معلوم، در آینده توی چشم نمی‌زنه؟‌ 

حقیقتاً ثانیه‌های زیادی هست که دلم می‌خواد به خودم ناسزا بگم :)) دی‌ماه قطعا پر اشتباه‌ترین ماه یکسال گذشته من بوده. روزی نبوده ددلاین کاری، درسی، برنامه‌ای چیزی نباشه و ددلاینی نبوده که ناقص و ناکام نمونه. بدون استثنا و دومینووار به تمامی بخش‌ها و موضوعات یک ناخنکی زدم و حالا با سردرد نشستم دارم این‌ها رو می‌نویسم. امروز پایانترم شیمی‌فیزیک سه بود. درسی که موضوعش کوانتومه و من با اینکه اول ترم ازش خوشم اومد، ولی نتونستم بفهممش و امروز سر پایانترم اینطوری بودم که چرا شبیه اینا رو اصلا ندیدم؟! زمان ناکافی و نابلدی مطلق من اونقدری بد بود که نمی‌خوام به نتیجه عجیبش که هنوز نرسیده فکر کنم. (از صبح تا الان اندازه چندروز طول کشیده. واقعاً فکر می‌کنم باید نتیجه‌ش برسه!) حالا فردا صبح که یه امتحان سنگین دیگه دارم و باید یه کار سبک و یه کار سنگین‌تر رو هم تا شب‌ش تحویل بدم! بگذریم از کارهایی که دوهفته از ددلاین‌شون گذشته و من هنوز وقت نکردم یه اکسل بسازم براشون حتی. بگذریم از کارهای شخصی و دلی‌م که وقت نکردم بهشون برسم: نه کتابی خوندم، نه اون پادکست شعرخوانی موردعلاقه‌م رو شنیدم و نه حتی قدم زدن دلخواهم رو دنبال کردم. دوره‌های آموزشی هم که در انتظار من موندن که قدم رنجه کنم و ببینم‌شون. دوست دارم به خودم بگم چته خب. چرا داری سر می‌بری و این چه وضعشه؟ این کارهای ناقص‌الخلقه به درد هیشکی نمی‌خوره. آروم‌تر. آرووووم‌تر! اگه دیر شده که شده دیگه و اینکه خودت رو با ددلاین‌هایی که نمی‌رسی خفه کنی، اسمش هیچ‌جوره آدمی‌زادی نیست. 

+ بذارید سرانجام‌ها برسند خودشون. اینقدر مثل من توی ذهن‌تون، از تکرار و تکرار و تکرار، سلاخی‌شون نکنید. 

+ غم‌ات غلیظ‌ترین کام است. هعی.

محمدعلی ‌‌
۰۲ بهمن ۰۰ ، ۲۲:۲۷ ۴ نظر

بعضی از اتفاقات روزمره‌ام را نمی‌توانم تفسیر کنم. انگار که یک‌دفعه توی ذهنم ورق برگشته باشد. هیچ قاعده‌ای ندارد. یک آن خوش‌ام و یک آن ناخوش و بی‌آنکه در دنیای واقعی بیرون از مغز خسته‌ام اتفاقی واقعی افتاده باشد. راه می‌روم و همانند روزهای سال کنکور داستان می‌بافم. از میان داستان‌های آن روزها هیچ درنیامده اما تنها یک بار از حس خوب داستانم توانستم امید را روشن‌تر از هربار دیگری ببینم. اردیبهشت ۹۸ بود. بعد از آزمون آزمایشی رفتم به سمت نمایشگاه کتاب. (که واقعاً نمی‌دانم امسال چرا غیرحضوری است همچنان؟!) خاطره و حس پیش‌زمینه آن روز را فراموش نمی‌کنم. زندگی آن روز زیبا بود. روشن بود. خواستنی بود. نمی‌دانم چه تفاوتی با روزهای دیگرش داشت ولی هیچ‌وقت زندگی را جز آن نمی‌شناسم. جز آن حس خوبی که نمی‌دانی دقیقاً از کجا می‌آید. آیا واقعی‌ست یا تنها برهمکنش‌هایی در مغز تو، اما هرچه باشد من زندگی می‌خوانمش تا همیشه. اما بعد از آن دیگر نتوانستم با داستان‌سرایی‌های پیوسته آن خوشی را مجدد تکرار کنم. برعکس، خوشی‌ها در گوشه‌های واقعیت پنهان بودند. گوشه‌هایی که یا نمی‌دیدمشان یا بلدشان نبودم. گاهی گوشه قفسه کتابی در کتابخانه شریف. گاهی در انتهای یک کوچه بلند و ناشناخته مثل کوچه پشت هتل اردیبهشت رشت. گاهی هم راز یک عصر دلگیر پاییزی. بعد آن یک‌بار دیگر هیچگاه زندگی در خیالم نبوده، زندگی در واقعیت پنهان می‌شده تا پیدایش کنم و من هنوز در خیال‌هایم دست‌بسته منتظرم! کاش زودتر از این همه وسواس آزاد شوم. دلتنگ منِ واقعی، و زندگی واقعی شده‌ام. دلتنگ همه‌ی آن‌چه که همه‌ی ما واقعاً شایسته تجربه‌ای مدام از آنیم. اما یک لحظه لطفا! اگر زندگی جز لحظه نباشد چه؟ من گمان می‌کنم که باید به دنبال یک آنِ مداوم باشم، اما اگر زندگی مداوم نباشد چه؟ می‌دانید گاهی خیال برم می‌دارد که زندگی یادآوری همین تک‌لحظه‌هایی است که در زندگی همه‌مان بوده، حتی اگر فقط یک لحظه بوده باشد. یادآوری‌شان دردناک است شاید اما امکان‌پذیر است. با هربار یادآوری مقداری از آن لحظه سرشار را مصرف می‌کنیم (آن‌قدری که دیگر هیچ‌چیز از غروب ۲۸ آبان ۹۸ برایم باقی نمانده) و اگر زندگی‌هایمان تمام شود؟ اگر تمام شود باید منتظر بمانیم که کدامین لحظه دوباره سرشار می‌شود از زندگی تا بار بعد؟ بعد دوباره مصرف‌کننده باشیم تا اطلاع ثانوی که پیاله‌مان خالی شود؟‌ آه اگر این خیال‌واره درست باشد من بازی را برده‌ام که چه هربار کارم نشخوار گذشته بوده و دیگر هیچ! اما صحیح و غلط خیال‌واره‌ام که آزمون ندارد، دارد؟ نه ندارد و همین بود که من دلم می‌خواهد یک نامه بنویسمت که خیال‌واره من چون است؟ تنها حقیقت واقعی زندگانی‌ام یا تنها حقیقت زندگانی؟ و این واقعیت است که ضرر می‌کند این وسط که نمی‌تواند تاب این حقیقت را داشته باشد. نه؟ هذیان است؟ پریشان است؟ نمی‌دانم. من مدام می‌خواهم و جز تک‌لحظه‌هایی ندارم. زیبایی تنها چیزی است که مدام است و تک نیست و همه‌جا هست و یافت می‌شود هنوز. اما زیبایی‌های زندگی‌ام مثل قطراتی از باران‌اند که به زمین نمی‌رسند. یک‌جایی آن وسط‌ها می‌مانند انگار. مدام نمی‌شوند. یک لحظه‌اند و نه بیشتر. البته، شاید کمی هم بیشتر. 

خیالم دست از سرم برمی‌دارد یک روز و آن روز می‌توانم روشنی آسمان را با خورشید درونش تماشا کنم و از اینکه زیبایی خدا تمام نمی‌شود راضی باشم. 

محمدعلی ‌‌
۲۶ دی ۰۰ ، ۲۰:۵۰ ۱ نظر

دارم جواب سوالات سخت نوجوونیم رو می‌گیرم و اگه عاقل باشم خیلی هم خوب و مفیده. اما جوابای عملی همیشه بی‌رحمانه‌ن و کنار اومدن باهاشون کار ساده‌ای نیست. 

محمدعلی ‌‌
۲۴ آذر ۰۰ ، ۱۳:۱۶

دوسال گذشته و حالا من کمی عاقل‌تر، کمی پویاتر و کمی به «شرایط» کذایی نزدیک‌ترم. دوسال گذشته و من باید خوشحال باشم که این دوسال رو فرصت داشتم ولی نیستم. خوشحال نیستم، نه اینکه دوسال کم باشه یا من الان نتونم اون‌چه که می‌خوام رو به‌دست بیارم. خوشحال نیستم چون دیگه ماجرای تو یک ضرب ساده‌ی دو در دو نیست. بود. قبلا بود و می‌گفتم هست و حالا نیست و می‌گم کاش بود. حالا می‌فهمم که دیگه هیچ شرایط کذایی‌ای نمی‌تونه من رو به سمتی که می‌خوام ببره و هیچ چیزی نباید فراهم بشه تا من اونی بشم که می‌خوام. حالا می‌فهمم که آزادی، جمع جبرهاست و هیچ چیز دیگه‌ای نیست که بتونه آزادت کنه از بندهایی که به خودت بستی. من خودم رو بستم به دیوار شمالی شریف. بستم به اون لحظه و اون لحظه هر لحظه از من دورتر می‌شه. هیچی نیست که بتونه من رو از این بندها بیرون بکشه و صدام رو به گوش‌های دور تو برسونه. من اول شهریور به خودم قول دادم - مثل کلی قول دیگه - که ۲۸ آبان اگه هنوز امیدی به آینده کذایی داشتم، ... . امروز ۲۸ آبانه و من امیدوارم هنوز و کاش نبودم. من می‌ترسم حالا از خواستن و کاش بدونم که دقیقاً باید قدم بعدیم رو از کجا شروع کنم. اولین قدم بعدی، بدون قدم‌های قبلی، بدون پیوستگی به دیوار شمالی شریف. کار سختیه و من نمی‌دونم باید چجوری از پسش بربیام. ولی مجبورم چون دیگه ماجرای تو یک ضرب ساده‌ی دو در دو نیست و من نمی‌دونم باید چجوری مدیریتش کنم. (و آه که چقدر جمله قبلی کژتابی داره و خطاب به منِ آینده که: معنای منفیش مدنظرمه.)

هفته‌های زیادی هست که دلم می‌خواد توی کانالم بنویسم «آدم خر بشه، پسر نشه.» ولی نمی‌نویسم، چون می‌دونم بقیه نمی‌فهمنش و سریع ذهن‌شون می‌ره سراغ همون صحبت‌های همیشگی. اولین‌بار که دزاشیب رو می‌دیدم، هم‌مسیرم از آخرین آلبوم وقت چاووشی می‌خوند. یکی دو هفته بعدش که آلبومش رو شنیدم، هیچ‌جاش رو نتونستم بیشتر از دوبار بشنوم، جز اون‌جاش که می‌خوند پسر شدم که تو را آرزو کنم. می‌دونم که چقدر احمقانه به نظر می‌رسه که یه نفر کل ماهیت وجودش رو بند کنه به «آرزوی» یکی دیگه. ولی فکر کنم هزار بار این از ذهنم گذشته و هر هزار بار تونستم تاییدش کنم. کمتر چیزیه که بتونه هزار بار از ذهن سخت‌پسند من تایید بگیره. این دشوارترین پارادوکس دنیای منه که چطور تکرارپذیرترین وضعیت ذهنی دنیا تونسته این‌همه سال باقی بمونه و کار خودش رو جلو ببره؟ 

دلم می‌خواد منِ حالا، با ذهن آزادتری بتونه کار کنه، نفس بکشه و جلو بره. ذهنی که بند دیوار شمالی شریف نباشه. می‌دونم قراره از این تصمیمم هم پشیمون بشم. می‌دونم که اصلاً شدنی هم نیست و رستن از دامت نتوانم. می‌دونم که به منجنیق عذاب اندرم. ولی یک مدت باید استراحت کنم. امروز ۲۸ آبانه و من بدقول‌ترین محمدعلی دنیام. 

خسته‌م.

محمدعلی ‌‌
۲۸ آبان ۰۰ ، ۰۲:۱۳

دانشجو یعنی تحقیق. دانشجو یعنی تمرین. دانشجو یعنی پروژه. دانشجو یعنی کار! دانشجوی مجازی هم همه‌ی این‌ها هست اما با صفت بیش‌تر؛ کار بیش‌تر، تحقیق بیش‌تر. من دوسال است که دانشجو هستم. و به طور باورناپذیری، یک‌ونیم سال آن مجازی بوده! از روز اول ترم اول، دوست داشتم بعد یک ترم، اگر نشد بعد یک سال، اگر نشد بعد سه ترم، بیایم و از شیمی بنویسم. اما باز هم نشد. الان دو سال و چهار ترم و به اندازه ۵۷ واحد شیمی خوانده‌ام و باز هم یک جای کار می‌لنگد. دستم به نوشتن درباره شیمی نمی‌رود. تو بگو بیا و درباره فلسفه علم بنویس؛ سه واحد بیشتر نگذرانده‌ام و آن هم هنوز پاس نشده! اما احتمالاً بلغوری‌جات دارم! اما شیمی؟ حاشا و کلا! چرا؟ نمی‌دانم.

دیگران مقاله می‌نویسند! تو چه؟

ترم دوم که بودم، در یک سمینار مجازی یکی از دانشجویان ترم چهارم شیمی کاربردی دانشگاه آزاد واحد نمی‌دانم کجا، آمد روی خط که استاد فلانی، من به موضوع کار شما علاقه‌مندم و پروپوزال دارم. مقاله مرتبط هم نوشته‌ام. می‌توانم بفرستم؟ دوست دارم با شما هم مقاله کار کنم در بهمان زمینه. آقای استاد فلانی هم کلی استقبال کردند و آدرس دادند که بله بفرستید با هم کار کنیم! از همان لحظه تمام شدن ترم چهارم را مهم می‌دیدم که بله، دیگر به بلوغ تحصیلی مقاله نوشتن و به تبع، تحقیق و پژوهش هم می‌رسی. اما حالا ترم چهارم تمام شده و شما یک بِشِر بده دست من بگو دکانته کن! خب دکانته می‌کنم اما این که نشد پژوهش عزیز من. ترم چهارم را تمام کرده‌ام و مقاله که هیچ، یک سرمقاله هم در همین نشریه‌ی دانشکده‌مان منتشر نکرده‌ام. البته راستش چشم دیدن آن نشریه را هم ندارم. می‌دانید که، البته نمی‌دانید، بعد آن ماجرای اخراج و فضیحت‌ها و این‌ها، خوش نیست دیگر. تقصیر من هم که نبود.

تقصیر تو نبود؟ دیگران پیانو می‌نوازند و تو نیم‌فاصله! 

به گمانم پاییز ۹۸ بود که تیمی دور هم جمع شدیم که نشریه‌ای که خوابیده است را بیدار کنیم و شماره جدید بدهیم. من هم که دست‌به‌کلمه بودم همیشه، ویراستاری‌اش را عهده‌دار شدم. خودم که لپ‌تاپ نداشتم. چشمم به سایت دانشکده بود که الحق شایسته و برازنده است! مرتب و تمیز و کامل. قرار بود تا نوزدهم اسفند شماره را آماده کنیم که در جشن نوروز پخش کنیم و حسابی صدا بدهد و این‌ها. چهارم اسفند اما کرونا حسابی حال ما را گرفت. جا داشت در طبق اخلاص استعفا بدهم و تمام. اما چه می‌دانستیم کرونا مهمان یکی و دو روز نیست؟ با خودم گفتم یک شماره ناویراسته و ناشایست بیرون برود بهتر از چند شماره است! لذا با اندروید چهار نشستم به ویرایش متن! آن هم چه متن‌هایی! تیم تحریریه، متن را داغ داغ از گوگل‌ترنسلیت کپی می‌کردند در وُرد. من اگر کمر همت می‌بستم و شبانه‌روز مشغولش می‌شدم، فقط نیم‌فاصله‌ها و فاصله‌ها و علائم نگارشی را می‌توانستم درست کنم. قصد همین را هم داشتم و بس!

خلاصه شماره اول را با خیال خوش تکمیل کردیم. دو روز به انتشار بود که دیدیم صفحه‌آرا فحش است که رگباری دارد می‌دهد به سردبیر و سردبیر گلایه‌ی محترمانه است که ویس می‌کند در پی‌وی من! (هنوز با من رودروایسی داشت، وگرنه گلایه محترمانه؟ حاشا و کلا) چه شده بود؟ نیم‌فاصله‌های من تماماً تبدیل شده بود به | بله! به همین خط! فکر کنید مثلاً این|طوری!! زیر بار نرفتم و چنان ایستادم که دیگر کم کم باورشان شده بود چنین اشتباه مضحکی از سیستم صفحه‌آرا است. البته من تأکید نکرده بودم که همه‌ی این کارها را دارم با اندروید نسل چهارم تحویل می‌دهم. صداقت دوستان، صداقت! صداقت بهتر بود و البته من گمان می‌کردم که می‌دانستند. هنوز هم نفهمیده‌ام که می‌دانستند یا نمی‌دانستند! بگذریم.

شماره دوم نیز با فضیحت اما از نوع دیگری گذشت. متن‌ها فاجعه محض بودند و هرچند که نیم‌فاصله‌هایم به خط تبدیل نمی‌شدند (نرم‌افزارم را عوض کرده بودم!) اما همچنان اشکالات بی‌شماری وجود داشت. از پانویس‌ها تا تراز نبودن متن و تصویر پیش‌زمینه نامناسب و... . ورود متن به نرم‌افزار هم که اساساً مصیبتی بود که هیچ‌کس گردن نمی‌گرفت. من هم نه که نخواهم، اصلاً نمی‌توانستم گردن بگیرم! البته حرف من ناجور نبود! فقط می‌گفتم ویراستار وظیفه وارد کردن مطالب در نرم‌افزار گرافیکی را ندارد. این موضوع را یا باید صفحه‌آرا (که بعد آن افتضاح نیم‌فاصله، استعفا داده بود و نفر جدید بسیار تنبل بود) برعهده بگیرد یا یک حروفچین بیاورید. نمی‌دانم این وسط چه شد که یک‌نفر توپید که «وظیفه ویراستار فقط نیم‌فاصله زدنه؟» آه! اشک در چشمانم حلقه زد که من این همه سال در راستای اعتلای محتوای زبان فارسی (!!)، وبلاگ ننوشته‌ام که حالا اینگونه تحقیرم کنند! هم متن‌هایی که تحویلم می‌شد و هم وسیله ناجورم اجازه کاری بیش‌تر از ویرایش ظاهری به من نمی‌داد. و خوش‌خیالی مفرطم که کرونا به‌زودی تمام می‌شود و شماره بعد را با ویندوزهای دانشکده ویرایش می‌کنم و اینکه دیگر کسی در دانشکده داوطلب نیست که ویرایش بلد باشد، مجابم می‌کرد که ادامه دهم. اما نه. دیگر اینجا جای ادامه دادن نبود. البته سردبیر پیش‌دستی کرد و با یک حرکت ضربتی ریموو شدم :دی

بعد از این شکست‌های پی‌درپی، در اثر حذف وجود پر دردسر من، نشریه مثل ترقه چهارشنبه‌سوری صدا کرد! (از نظر ویرایشی همچنان مشکل دارد البته). جشن پایان ترم سوم یا شاید هم جشن یلدا بود که آن‌قدر از عوامل نشریه تشکر کردند که کم مانده بود از حسادت بترکم! بله من تازگی‌ها لایه‌های جدیدی از وجودم را کشف کرده‌ام که پر از حسادت‌اند :دی بعد هم هرکس هنری داشت رو می‌کرد. یکی از بچه‌ها تصویری پیانو زد. حالا پیانو به کنار! چقدر خانه‌اش خوشگل بود! ندیدبدید هم خودتانید! واقعا خانه‌ی رویاهایم بود. من دو-سه مکان خاص را بارها خواب دیده‌ام که در واقعیت نمونه‌ای برای‌شان ندارم. این اما شبیه یکی از همان خواب‌ها بود. واقعا زمستان ۹۹، فصل حسادت‌های من بود! به تنگ آمده بودم از ناتوانی. همان روزها بود که در یک حرکت ناگهانی، تمام اکانت‌های اینستایم را یکی کردم. گمان می‌کردم این موضوع در نجاتم از حذف شدن مؤثر باشد. البته حذف شدن از چه؟ من خیلی وقت بود که حذف شده بودم. از همه‌چیز.

تا تمام نشوی، شروع نمی‌شوی! حالا هی مقاومت کن!

مقاومت ریشه دیرینه‌ای در آدمی‌زاد دارد. اصلاً همین مقاومت است که این بشر را دو پا کرده و تا اینجای کار رسانده. من هم مانند بقیه مثل چی در برابر هرچی مقاومت دارم. مخصوصاً در برابر شکست. مخصوصاً که شکست‌هایم هنوز قبل از شکستنم باشد. (بگذریم که هزاربار روز شکستنم را تصور می‌کنم و هربار یخ می‌زنم) اما هرچه پیش‌تر می‌رفت، سنگین‌تر می‌شد. انگاری کن که در بن‌بست باشی و هربار دشت سرسبزی را تصویر کنی. آخرش نه دشت سبز، نه پارک شهری، نه سبزه‌زار بین بلوارها، که به یک جوانه سبز در دل سنگ هم راضی می‌شوی. من هم همین مسیر را طی کردم. در بن‌بست بودم، دیوار را هل می‌دادم، و خیال پیمودن جاده‌های طولانی با ماشین‌های کلاسیک را می‌پرداختم. زهی آقا. زهی خیال باطل.

آخرین تیر مقاومتم را آخرهای اسفندماه شلیک کردم. بازار به کلی خراب بود و دخل با خرجی که مجازی بود نمی‌خواند. گفته بودم که مجازی، پشت هرچیز یک صفت بیش‌تر می‌اندازد. حتی پشت خرج! خیلی بی‌ربط جا دارد بگویم مصرف ترافیک ماهانه خانوار ما از ۸۰ گیگابایت به ۱۳۰ رسیده است. همزمان جان من بود که داشت به لب می‌رسید. آخ از لب. آن‌قدر پوست لب‌هایم را به دندان می‌گرفتم که از شدت قرمزی خون و التهاب، به نظر می‌رسید رژ مصرف کرده‌ام! غروب ۱۴ فروردین از کوچه اقتصاد سعدی می‌گذشتم و به این فکر می‌کردم که چگونه می‌شود که ۴-۵ سال قبل هم از همین کوچه گذشته‌ام؟ تعجب نکنید! من فکرهایم همین‌قدر جمله‌بندی افتضاحی دارند. کوچه اقتصاد هم همان کوچه‌ای است که من سال‌ها از آن گذشته بودم ولی اسمش را ندیده بودم و شهرداری رشت منتظر بود تا من پیش آن دوست وبلاگی ضایع شوم که بعد از کلی گشتن و کافه ندیدن، روی نقشه یک کافه در آن کوچه اقتصاد پیدا کرده بودیم و من نمی‌دانستم که این اقتصاد همان کوچه عبوری همیشگی من است!! هوف!

آخرین تیر مقاومت خوش نشسته بود. اردیبهشت تمام فشارها را به جان خریدم. شباهنگام ۲۶ اردیبهشت، وقتی دو میانترم در پیش بود، سنگینی یک کلیک را پذیرفتم و این من نبودم که به بستر می‌رفتم تا بخوابم، امید بود! امید اما دست‌انداز دارد. ۲۹ اردیبهشت، با تمام شدن دو میانترم سنگین، تمام فشارها برگشتند. دلخوشی‌ام این بود که ماجرا به خرداد نکشد. دلِ خوشی از خرداد نداشتم. در عوض اگر کار را در اردیبهشت تمام می‌کردم، زیباتر بود. اردیبهشت میانه‌ترین ماه بهار و بهار محبوب‌ترین فصل من است. به هر صورت، سوگند الهی ردخور ندارد و به هرچه امید ببندی، امیدت را می‌گسلد. ۲۹ اردیبهشت ناامیدانه به دیوار زدم. هرچند که آینده مبهم شده بود و امید بای بای می‌کرد، اما من پیگیر بودم. خسته، تمام‌شده، بی‌جان ولی پیگیر. حتی گاهی شک می‌کنم که آن لحظات نفس می‌کشیدم یا نه. از نفس کشیدن به غایت خسته بودم و هیچ توانی برای برآوردن هر دم نداشتم. این‌ها واقعاً استعاره نیست.

با جوانه‌های روییده از سنگ شروع کن

گاهی از خاطر می‌بریم که برای رسیدن به دشت‌های سراسر سبز، عمل جامپینگ جوابگو نیست. نمی‌توانی بایستی، خیال ببافی و بعد یوهو! بپری و در دشت‌های سبزِ سبز فرود بیایی. اینکه برای رهایی از زندانی چون شاوشنگ مجبور شوی چقدر در تونل‌هایی سراسر درد سینه‌خیز بروی، نمی‌دانم. اما اینکه نهایتاً آزادی بدون سینه‌خیز خزیدن در رنج حاصل شود، می‌دانم که شدنی نیست. من میانه نوجوانی بودم که نسل هفتم سری پردازنده‌های اینتل معرفی شدند. همزمان با بازار و کارهای متفاوتی آشنا شده بودم. گاهی به خیال دو قران پس‌اندازم بین سایت‌ها چشم‌چرانی می‌کردم که ها، بعد کنکور دستانم را به کدام آلومینیوم صیقلی تکیه می‌دهم؟ حاشا و کلا! من با طی شدن کنکور، جا مانده بودم از تورم و حالا بی‌رحمانه نسل یازدهم اینتل هم معرفی شده است. من با سرعت لاک‌پشت دستم به خرگوشکان بازیگوش نمی‌رسید. عصر یکم خرداد تمام مسیر شریعتی تا خیابان ۱۰۴ گلسار را پیاده گز کردم. به این فکر می‌کردم که چقدر روزگار عجیب است و چه روزهای عجیب‌تری باید در پیش باشد. من حالا دارم این‌ها را با نسل اول i3 می‌نویسم. لپ‌تاپی که دوماه شده که دوست جدید من است و نام جالبی دارد: دفتر زندگی! (lifebook) این صحنه غم‌دار یا حسرت‌زده نیست. سراسر شور است و امید. آغازی بر پایان‌های قبلی. شروعی بعد از تمام‌شدن. اما من همچنان روزهای شکستنم را تصور می‌کنم. همچنان از تصورشان یخ می‌زنم. نمی‌دانم که در نهایت شور امید پیروز می‌شود یا لشگر تلخ حقیقت؟

.

محمدعلی ‌‌
۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۳۸ ۱۵ نظر

روزهایی که می‌گذرند، همه‌ی دلایل کافی برای غم‌اندوزی را دارند. هم تنگناها و فشارهای روحی، هم روزگار پیچیده و حساب‌وکتاب‌هایی که هرروز سنگین‌تر از دیروز می‌شوند، هم فرایند پایان‌ناپذیر انتظار روزهایی که نیستند/نخواهند بود، هم بهانه‌های دیگر. دردهای دیگر. دردهای مدام و همیشگی. می‌توانم روزها بنشینم و زانوی غم را بغل کنم، همان‌طور که چند روزی به این منوال گذراندم. هم می‌توانم صبح تا شب در کار و کتاب غرق شوم و این میان، نه ببینم، نه بشنوم، و به تبع، نه بترسم که مبادا چنین و چنان. می‌توانم به نسیم شبانگاه بیدار بمانم و برای دلی که دیگر نمی‌دانم چقدرش باقی مانده، شعر بخوانم و از دیوارها بالا بروم. می‌توانم طرح‌هایی که مدت‌ها پشت زندان بی‌کیبوردی خاک خوردند را بیرون بکشم و برای‌شان نرم‌نرمک یادداشت بردارم. می‌توانم برای آن مستیی که خود را لایق‌اش می‌دانم برنامه بچینم و خیال ببافم. می‌توانم به آبی خیالی آسمان تهران در کارت‌پستال روبه‌رویم خیره شوم و روزهایی را تصور کنم که در یکی از این ساختمان‌ها، یک عصری چای کنارم را شور می‌نوشم. اگر این‌قدر از سیگار بدم نمی‌آمد، یک سیگاری هم می‌گیراندم و دودش را به باد می‌سپردم که پیشکش کند؛ احتمالاً شاعرانه‌تر می‌شد. یا می‌توانم یک عادت فردی را بنا کنم که عصرها بروم ده دقیقه راه بروم و البته نه بیش‌تر. می‌توانم برنامه بچینم و یک سفر بروم کویر و آسمان را در آغوش بگیرم. می‌توانم غم را حواله دهم به فردا - به جای تمام کارهایی که حواله‌شان می‌دادم - و خودم را از دست‌ها نجات دهم. می‌توانم کاغذهای یادداشت میزم را مرتب کنم و همزمان به این فکر کنم که چقدر زندگی با یادداشت‌ها زیباتر است. می‌توانم حاشیه‌ی کتاب‌هایم بنویسم و نگران کتابخانه‌ای که ندارند نباشم، که دیگر چندان نیازی به آن هم ندارند. می‌توانم بی‌وقفه به آمار خیره بمانم و از عددها، آینده را بخوانم. می‌توانم ساعتی چند بنویسم و بی‌آنکه خسته باشم به کلاس آخر در ترم آخر فکر کنم که حتماً قرار است غم‌انگیزم کند. می‌توانم به سربازی، گرانی و بی‌سقفی کم‌تر فکر کنم و به‌جای آن دمی چند خوش باشم که ته‌دیگ همیشه خوشمزه‌تر است. می‌توانم به جذابیت‌هایی که دیگر مهم نیستند بخندم. می‌توانم تا آخر پشت کلمه‌ها پنهان بمانم. کشف نشوم. می‌توانم فراموش شوم. انتخاب غم‌اندوزی در میان این‌همه امکان، معقول نیست. و عقل همان قوه‌ی تمیز است. اما غافل از اینکه نهایتاً دل است که می‌گوید چه «بماند» و چه نماند. و عقل بیچاره، عمر بیچاره، انسان بی‌چاره. 

نوشته‌شده:‌۳۱خرداد۱۴۰۰

+ حالا دیگر روزهایی که می‌گذرند، دلایل کافی برای غم‌اندوزی را ندارند. اما حس کردم تصویرهایی که در این نوشته هست، ارزش ثبت شدن داشته باشد.

محمدعلی ‌‌
۲۵ تیر ۰۰ ، ۱۹:۱۶ ۲ نظر

زمان از دست من بیرون است. تفاوتی میان دیروز و امروزم نیست. نمی‌توانم فاصله‌ای میان سال قبل و امسال بشناسم. دی ۹۶ برایم نزدیک است. انگار که دیروز باشد. آن آسودگی غریب. من از کودکی به این فکر می‌کردم که چرا همه‌چیز سریع تمام می‌شود. همیشه هم یک مثال در ذهنم می‌چرخید. پفک. لحظه‌ای بعد از به دهان نشاندن هر فقره پفک، دیگر اثری از آن لذت بی‌نهایت نیست. تصور می‌کردم که اگر این طعم، بی‌نهایت لحظه‌ی پیوسته ادامه پیدا کند چه می‌شود. دی ۹۶ آزمودم و نتیجه‌اش حالت تهوع بود. زیاده از حد باده نباید نوشید. مستی، چون به لحظه است زیباست. مستی مدام به آدمی نیامده. یا حداقل به من. تیر ۹۹، دمادم صبح خیابان را دیدم. لذت مدام بود. پیوسته. بابت کرونا چندماهی چندان بیرون نرفته بودم. از آسمان لذت می‌بارید نه باران. باران‌های تابستانی رشت بی‌نظیر است. لذت مدام است. تابستان ۹۶ تمام مسیر بارانی را رکاب زدم. بدون چتر و اضافات. لذت می‌بردم. از شیب تختی پایین می‌رفتم. خیابان یک‌طرفه بود و من خلاف جهت آن رکاب می‌زدم. باران شلاقی می‌بارید، ترمزم خراب بود. لذت می‌بردم از تماشای جدال زندگی و مرگ. نسل من و نسل‌های بعدی خیلی دیر بزرگ شدند. خیلی دیر به زندگی رسیدند. خیلی‌هایمان هم هنوز نرسیده‌ایم. اما بهمن ۹۸ من زندگی را تماشا می‌کردم و دلم ضعف می‌رفت. در چارچوب درب مدرسه پریزاد، مشهد، داخل حرم. زندگی می‌خندید و من بی‌غرض تماشایش می‌کردم. کاش آن روز در را نمی‌بستند و می‌گذاشتند نتیجه‌ی تماشای زندگی را بدانم. آن‌وقت شاید پاییز ۹۸ از «آن» فرار نمی‌کردم. مدرسه پریزاد تنها نقطه‌ای از حرم است که لذت مدام دارد. در ساعت‌هایی، ساکت و خلوت و نزدیک. نزدیک بودنش را زمان زیادی نمی‌دانستم. خیلی اتفاقی از آن دالان عبور کردم و فهمیدم به شکل رازگونه‌ای به ضریح راه دارد و بالای سرداب است. من از معماری هیچ نخوانده‌ام اما از رازآلودگی آن لذت می‌برم. از این لذت مدامی که می‌تواند رقم بزند. مثل یک غروب که تکرار نمی‌شود. خستگی، دوری، فرار. دوگانگی، ماندن یا رفتن. مثل عطر ۱۰ بیک که آسانسور خاطرات است و من را هیچ‌وقت در طبقه سوم پیاده نمی‌کند. شاید یک روز کابوسم این شود که بین قفسه‌ها زندانی‌ام کرده‌اند و پیامی منتظر ارسال مانده است. مثل آذر ۹۸ که منتظر نگاه می‌کردم به ماه شب چارده‌ای که بالاتر از دانشکده شیمی روشن بود. و هر قدم دردی مدام. روزها به هم پیوسته‌اند و شب دیگر حائل نمی‌شود. درد در خواب ادامه دارد. رؤیا دنباله‌ی روز است و خیال حاکم ذلیل این قلمرو کوچک. شاید باید از قبرستانی عبور کنم. با قبری نجوا کنم. به سبزه‌ی خاکم حسادت کنم. و غنیمت تماشا را از ابر بستانم. دمی خیره باشم. و سپس بگذرم. مستی چون به لحظه است زیباست. 

محمدعلی ‌‌
۲۵ خرداد ۰۰ ، ۰۰:۵۰ ۴ نظر