مُحَلّی

مُحَلّی یعنی شیرین کننده؛ نامنتظر خوشی و فاعل زندگی خویش‌...

آخرین مطالب

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

۱. یه حالتی توی من هست، که وقتی مدت زیادی چنگ بندازم و دستم به چیزی/جایی نرسه، یه‌جوری بهونه‌گیر می‌شم. دیگه نه چنگ می‌اندازم، نه حرکتی می‌زنم. نه هیچی. سکون محض. می‌شینم تماشا می‌کنم که بگذره فقط. و این گذشتنه، درد داره. یعنی دیگه یه گذشتن معمولی نیست. اینجوریه که هی بهت یادآوری می‌کنه دیدی نتونستی؟ و این هی تکرار می‌شه. اینجا من هی بهونه می‌گیرم، به هر چیز کوچیکی گیر می‌دم، به هر چیزی، به اصطلاح، می‌آویزم که نیفتم و نشنوم و بهم یادآوری نشه که چقدر عقبم، که چقدر کمم. چند روزه اینطوری شدم. بهونه می‌گیرم، این گوجه چرا کاله، اون تابلو چرا کجه، چرا این جنس فروش نمی‌ره، چرا دستگاهم هنگ می‌کنه، چرا هوا همش ابریه، چرا چرا چرا. خسته شدم. و این خستگی و این بهونه‌ها، خستگی و نرسیدن‌های بزرگ‌تری پشتشه. نمی‌دونم. نمی‌دونم به کجا می‌تونم برسونم این‌جوری. پر از سکون و هیچ‌کاری نکردن. 

۲. ماینورم با فلسفه علم هنوز تایید نهایی نشده. نمی‌دونم چشه و چرا امضا نخورده هنوز یا از کجا باید پیگیری کنم. می‌خواستم بعد تایید بیام بنویسم ولی دیگه خیلی طول کشیده :| حالا می‌خوام بگم، فکر کردن به هرچیزی، خارج از شیمی، بهم حس خوبی می‌ده. بار مضاعفیه، کار بیش‌تریه، اونم با این مضیقه‌ها و تنگی‌های عجیب وقت و حوصله. ولی دوستش دارم. چون بهم امید می‌ده. نمی‌دونم امید به چی؟ ولی چند لحظه‌ای، چند ساعتی، می‌تونه فاصله بندازه بین من و همه‌ی شده‌ها. چند ساعتی نزدیکم کنه به همه‌ی ناشده‌ها. نمی‌دونم. نه که شیمی، «شده»ی خوبی نباشه، که چیز بد چندانی در مطالعه نیست. احساس می‌کنم کشیدن بار مضاعفی که توان کشیدن‌ش رو «شاید» داشته باشم، من رو زنده می‌کنه. یه‌جور شوک برای بیدار شدن. بیدار شدن از کابوس‌هایی که خودم ساختم، ولی دیگه رفتن‌شون با من نیست. کابوس‌هایی از جنس اون خواب، که تضمین کافی برای حس خوب رو داشت ولی غریب‌ترین تلخی دنیا رو بهم چشوند. و بهم یادآوری کرد که مگه ما چندبار به دنیا اومدیم؟ که این‌همه می‌میریم.

۳. این روزا دلار داره میاد پایین، احتمالا ۱۷-۱۸ رو هم ببینه. خواستم بگم زیاد روی این رقم‌ها دووم نداره. اگه خرید الکترونیکی و کلا وابسته به دلار دارید، می‌تونید چشم به قیمت باشید و جای مناسب، صدتا بالا صدتا پایین، جنس رو بگیرید. فرصت طلایی و اینا خلاصه :)) [حالا دوفردای دیگه دلار شد ده، نگید چرا و اینا. به من چه اصلا. ایشالا بشه هزارتومن :)) ولی نمی‌شه :) ]

۴. خراب کردن همیشه راحت‌تر از ساختنه. از اون مهم‌تر، خراب کردن، بلدی نمی‌خواد. همه بلدن خراب کنن. ولی ساختن دشواره. همه بلدش نیستن. یا حداقل باید وقت بذارن یاد بگیرن. من می‌خوام یاد بگیرم. حس خوشایندم به ادامه دادن رو ندارم الان، ولی شاید دوباره پیداش کنم. اگه اینجا ولش کنم، دوباره یه چیز دیگه رو خراب کردم. وقت رها کردن ندارم. یه هفته دست به هیچی نزدم، بسه. دیگه نه.

۵. احتمال زیاد از عوارض این روزهاست، جدی نگیرید، ولی این کانال رو هم زدم به عنوان صندوق پستی اینجا :)) دوست داشتید می‌تونید باشید. البته اصل، همیشه، وبلاگ عزیزمه. 

محمدعلی ‌‌
۱۸ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۰۳ ۱۱ نظر

۱. نمی‌دونم چرا واکنش من رو تونست بگیره، اونم این‌قدر شدید. دو روز برای این موضوع احوالم ناخوش بود. قضیه اینکه دستگاهم هنگ کرد و کوییز معدنیم ارسال نشد و قصه‌های بعدش. من واقعا این چیزا روم اثری نداره ولی وقتی سه ترم پشت هم تکرار بشه، هی سر هر ارسال، هر کوییز، هر میانترم و پایانترم، می‌دونید، نه که مهم باشه، ولی یه جور حس تحقیر توی خودش داره که واقعا بده. واقعا بده. نمی‌دونم کم‌کاری از منه یا نه، ولی من سعی کردم کوتاهی نکنم. نمی‌شه. واقعا ادامه دادن این‌شکلی، کج‌دار و مریز، سخته. وحشتناکه. عجیبه. ولی راهی، چاهی، چیزی نمی‌شناسم.

۲. خب الان رسیدم به همون روزایی از پارسال، که شدیداً اذیت بودم از دلتنگی. چیکار کردم توی این یک‌سال؟ نمی‌گم هیچ‌کار. نه. واقعاً الان دیدم بهتر شده، می‌فهمم یه چیزایی رو، ولی هنوز نمی‌فهمم یه چیزایی رو. امیدوارم اوضاع بهتر بشه. می‌ترسم راستش. خواب‌های عجیب می‌بینم. روزهای عجیبی رو می‌گذروندم. امتحان‌های عجیبی رو پاس نمی‌شم. واقعا یه چیزایی مونده سر ذهنم، که نمی‌دونم چیکارشون کنم. نمی‌فهممشون دیگه. 

۳. بالاخره مامانم گوشی خرید :)) از پارسال نیت کرد و بالاخره، با وسوسه‌ی من گرفت! همین گوشی دی‌ماه ۵.۵ بود، الان ۳.۹ :)) می‌خوام بگم توی همچین مملکت زیبایی زندگی می‌کنیم. البته من هنوز با همون عهدی که با اندروید ۴ بستم، هستم، متاسفانه :)) 

۴. واقعا دوست دارم کرونا تموم شه و برگردم خوابگاه. واقعا واقعا. نیاز به خلوت و تنهایی دارم. نیاز به خصوصی، سکوت، انتخاب، جنگ. نیاز به نور صبح خوابگاه دارم. نیاز به آفتاب نیم‌جون زمستونی خوابگاه. دلم می‌خواد برگردم به اون محله طرشت، و یه دل سیر راه برم، و خیالیم نباشه که نشد یا نمی‌شه. یعنی می‌شه؟

۵. تربیت‌بدنی، روزی چندبار بهم یادآوری می‌کنه که یه موجود چاق و بی‌فایده‌م :)) یعنی هیچی اندازه تربیت‌بدنی، صریح و بی‌پرده به رخ آدم نمی‌کشه وضعیتش رو -_- 

۶. دوست دارم بنویسم. ولی نمی‌دونم. حس می‌کنم اینطوری خوب نیست وبلاگ پیش بره، از طرفی هم دلم نمیاد خالی بمونه. هم دیگه یادم رفته پست خوب نوشتن رو، هم دلم نمی‌ره به ننوشتن. فعلا همینطوری ادامه بدم ببینم کجا می‌رسه :)

محمدعلی ‌‌
۰۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۰:۵۰ ۳ نظر