مُحَلّی

مُحَلّی یعنی شیرین کننده؛ نامنتظر خوشی و فاعل زندگی خویش‌...

آخرین مطالب
  • ۰۸ دی ۹۹ ، ۰۱:۵۴ هوم.

من آدم آینده نیستم. آدم گذشته‌ام. برای همینه که به چیزی نمی‌رسم. فقط از رسیده‌هام دور می‌شم. راستی، رسیدن چه شکلی بود؟ 

+ دیشب یه پیاده‌روی کوتاه داشتم. قد اینکه نونوایی رو دور زدم و دوتا خیابون اضافه‌تر راه رفتم. یه جایی بود، یه‌جور خاصی نور نداشت. یعنی تاریکی مطلق نه، کم‌نور هم نه. یه چیزی بین‌ش. من سرم پایین بود. می‌دونی. داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر دوست دارم جای همونایی باشم که چندین سال، اصلِ اساسی‌شون رو انکار می‌کردم و حالا، حالای حالا، گرفتارش شدم. چقدر دوست داشتم که این فیلم آپاراتچی، برعکس می‌چرخید و من بین این دوراهی تاریک، مبهم، تنگ، سریع، درست‌تر می‌پیچیدم. سرم پایین بود و جز جلوی پام رو نمی‌دیدم. توی اون جای خاص و کم‌نورتر از کم‌نور، یک لحظه ترسیدم. نمی‌فهمیدم دارم پا روی چی می‌ذارم. انگار که هر لحظه، یه چاله‌ای باشه. یه سنگی باشه، یه چیزی مانعی باشه. سرم رو آوردم بالا، ترسم ریخت. بی‌پروا شدم. هنوز تاریک بود، ولی من تاریکی رو نمی‌دیدم، پس نمی‌ترسیدم. این‌قدر برام عجیب بود که مسیر رو برگشتم، دوباره از همین جا رد شدم. با سر بالا، با سر پایین. با سر بالا، تند می‌رفتم. با سر پایین، احتیاطم غالب بود. احتیاط. احتیاط. کاش بین دوراهی، سر پایین رو انتخاب می‌کردم. (می‌دونم که می‌شه یه نتیجه کاملا عکس این گرفت. ولی من این نتیجه رو لازم داشتم، چون از عکسش آسیب دیدم. بله، می‌شه به نور چشم دوخت و پروایی از چاله و پیچ‌خوردگی پا نداشت. اما... همیشه چاله‌ها پا رو پیچ نمی‌دن. اگه چاه باشه، سرت هم می‌شکنه.) 

+ این چندماه قبل چندماه، یعنی تابستون، به خودم می‌گفتم گذشته‌ها گذشته محمدعلی. تو مسئول جلوی خودتی، نه پشت سرت. اما خودمونیم. گذشته‌ها می‌گذرن؟ اون‌قدر می‌گذرن که دیگه مرور نشن؟ آره؟

محمدعلی ‌‌
۲۲ دی ۹۹ ، ۲۰:۴۷ ۶ نظر

یه سنگی رو یه دیوونه میندازه ته چاه، صدتا عاقل نمی‌تونن درش بیارن.

وای به حال روزی که دیوونه و عاقل ماجرا، یک‌نفر باشه: خویشتن خویش.

محمدعلی ‌‌
۰۸ دی ۹۹ ، ۰۱:۵۴ ۳ نظر
امروز اینجوری بود که انگار یه صفحه سفید، وسط یه کتاب درسی سنگین ببینی، وقتی فرداش امتحان هم داشته باشی :)
یه شروع عجیب‌وغریب با یه خواب که سفر زمانی داشت و من بار اولم بود که توی خواب زمان رو جابه‌جا می‌کردم :)) این‌طوری بود که من و یکی دیگه، که انصافاً نمی‌دونم کی بود، رفته بودیم به آینده. و بعد یادم نیست آینده چجوری بود. فقط یادمه شلوغ و پردردسر بود. دوستش نداشتیم. کل خواب توی همون شلوغی و نامطلوبی می‌گذشت و کلی ماجرا که همشو یادم رفته و تنها نکته‌ی مطلوب توی اون شلوغی این بود که تنها نبودیم. لحظه‌ی آخر که خواستیم برگردیم، یه حالت «آخیش، برگردیم به همون ۹۷ خوبمون»طور داشت و واقعا نمی‌دونم چرا ۹۷! ۹۷ چیز خاصی نبود چندان که :/ ولی برگشتیم و توی این آسانسور زمان‌پیما (!) چقدر حالمون خوب بود و با لبخندمون حال می‌کردیم! البته واقعا نمی‌دونم کی بود، ولی هرکی بود دمش گرم :)) تا حالا فکر نمی‌کردم یکی این‌قدر باهام راحت و گرم بتونه بشه کلا :)) و خب، برگشتیم. رفتیم یه میز کافه‌ای‌طور گرفتیم و نشستیم و توی دفترچه‌مون یه‌چیزی نوشتیم. بعد نوشته‌مون رو به هم نشون دادیم و دیدیم که هردومون نوشتیم که چقدر خسته‌ایم و چقدر خوابمون میاد! پایین نوشته‌ی همدیگه نوشتیم که آره، منم همینطور! و بعله! درسته! همینجا بیدار شدم :)) یعنی دقیقا توی نقطه پایان داستان خواب که کم‌کم می‌رفت که تیتراژ رو پخش کنه، منم بیدار شدم :)) خیلی هماهنگ و خوب! و بعد؟ بیدار شدم، به کلاس نچسب شیزیک به موقع رسیدم و قبلش یه کامنت جالب خوندم که خب توی پنج‌سالی که توی این فضام، این‌قدر یهویی سابقه نداشته و مرسی واقعا! و بعد همینطور ادامه پیدا کرد. بازار خوب گذشت و ظهر فهمیدیم که تمرینات تی‌ای شیزیک تمدید شده و کلاسش هم لغوه. بعد دیگه دیدم همه‌چی زیادی داره خوب جلو می‌ره، با خودم گفتم حتماً ریاضی‌شیمی تاریخ رو تمدید نمی‌کنه و کلی هم می‌توپه که چقدر تمدید کنم آخه -_- ولی باورم نمی‌شه :| ایمیل زد که باشه، یه هفته دیگه هم تمدید و من اینجوری بودم که چرا :)) یه پیاده‌روی نسبتاً خوب هم بعد مدت‌ها رفتم و محلاتی که دوست داشتم رو دوباره دیدم و می‌دونی، پیاده‌روی چیزای زیادی رو به ذهن آدم راه می‌ده. خلاصه همینطور خبر و حال خوب رسیده و همینطور احساس فراغت می‌کنم و می‌دونید، من عاشق این احساس فراغتم! فشردگی کارها دلگیره و ترجیح می‌دم با آسودگی انجامشون بدم. و خب الان می‌خوام دیگه نتم رو روشن نکنم که این اخبار خوب همینطور بمونن و یهو یه خبر ناجور نیاد این آرامش رو به هم بریزه :دی خداروشکر فوتبالی هم نیستم :)) تا پستی دیگر خداحافظتون :))
+ دیگه گفتم دیشب و شب‌های دگر (!) این‌قدر حال بدم رو نوشتم و به اشتراک گذاشتم، یه بارم بیام و حال خوبم رو بنویسم :)) هرچند که جفتش اتلاف وقتتونه و شرمنده‌م :)
محمدعلی ‌‌
۲۹ آذر ۹۹ ، ۱۹:۲۷ ۲ نظر

یک شب غرق بودم توی درس یا کتابی چیزی، صدای تلگرامم بلند شد و دیدم سلام فرستاده. بدون اینکه برم داخل چت، میوت کردم که نه ببینم، نه سین بشه. سی مهر تولدم رو تبریک گفت. میوت بود و بازم هیچ واکنشی نشون ندادم. الان هم به سه زبان فارسی و انگلیسی و چینی برام نوشته که بیا Tenet رو ببینیم. همچنان میوته. همچنان قصد آشتی ندارم. همچنان سین نمی‌کنم. ولی نمی‌فهمم. چرا اونایی که دوست دارم باهاشون ارتباط داشته باشم، یا ازم فراری‌ان یا «که در خیلت به از ما کم نباشد». اما اونایی که بعد از مدت‌ها، با کلی درد، تصمیم به سکوت و جدایی گرفتم، اونایی که مدت‌ها جز خاطرات رنجور و تحقیر و آزار، ارمغانی برام نداشتن، دست‌بردار نیستن و از زندگیم حذف نمی‌شن. به عبارتی، نه راه پس، نه راه پیش. 

من هرچی زور داشتم، دارم می‌زنم. دست هم برنمی‌دارم. ناامید هم نمی‌شم. از وسط راه هم برنمی‌گردم. کارها رو هم کم نمی‌کنم. ولی خدایا، می‌دونی که. این سرگردونی‌ها اون‌طرف شبیه بازیه. این‌طرفه که دردش زیاده. می‌شه یا بیام اون‌طرف، یا سرگردونی و ناتوانیم کم‌تر بشه؟ من دیگه دارم می‌ترسم. دارم کم می‌آرم. این مجازی شدنا و خونه‌نشینی‌ها هم که مزید بر علتن. نمی‌کشم این همه رو. 




دریافت

محمدعلی ‌‌
۲۸ آذر ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۱ نظر

از بچگی، بیش‌تر دیده‌امش. من اولین و آخرین خانهٔ قدیمی را با همان ویلایی آن‌ها شناختم. حیاط و چاه و ایوان و آن یک تیکه مخصوص در پذیرایی و پشتی‌های قرمزِ قدیمی. رفتار قدیمی‌ها را بیش‌تر داشت و کمتر حوصله‌ی جدیدها را. زمان بیش‌تری روی پا بود. نسبت مادری‌اش هم باعث می‌شد که هرازگاهی که با مادرم بیرون می‌رویم، سر از خانه آن‌ها درآوریم. قبل‌ترها بیش‌تر. آپارتمان‌نشین که شد، یک‌چیزی کم داشت. نمی‌دانم چه، ولی آپارتمان یک بخشی از او را کند و برد. من هم گمان می‌کنم که قبل‌ترها زندگی‌اش معنای بیش‌تری داشت تا این جدیدها. بین خودمان هم باشد که اول جوانی، یک‌روز دست‌به‌دست مرحوم پدربزرگم می‌دهد و با هم از روستایشان فرار می‌کنند و می‌روند تهران. و بعد، دوراهی‌هایی که به قدر فرارشان خوب پیش نمی‌رود! بگذریم. آلبوم قدیمی‌اش را هم یک‌بار بیش‌تر ندیده‌ام. یادم نیست دقیقاً که کدام آشنایش، به گمانم مادر یا مادربزرگش، هم‌رزم میرزا کوچک بوده. ماجرا را با ابهت تعریف می‌کرد و من از تمام ماجرا همین‌قدرش را هم یادم نمانده. ولی می‌دانم که عکسی هم کنار میرزا دارد در آن آلبوم. نمی‌دانم. نشسته‌ام و دفعاتی که دیده‌امش را مرور می‌کنم. سه‌سال قبل سر فوت پدربزرگ مادری، همین را هم نداشتم برای مرور. خاطره، سیستم عجیبی دارد. بدهایش رهایت نمی‌کنند و خوش‌هایش تکرار نمی‌شوند. وقتی یکی می‌رود، خاطراتش را با خودش نمی‌برد. اما تو را مجبور می‌کند که مرورش کنی. ریز و درشت خوشی‌ها و غم‌های هم‌باشی با او را بجوری و هزاری کاش و کاشکی بپرانی که بعله، اوضاع می‌توانست چقدر شیرین‌تر باشد! بعد پوزخندی بزنی که حالا مگر توفیرش چه بود وقتی یک‌به‌یک می‌رویم؟ جواب بدهی که توفیرش در همان خاطره بود دیگر! خاطرات بیش‌تر، درد بیش‌تر، غم بیش‌تر، تلاش و کار بیش‌تر، مرگ‌اندیشی بیش‌تر، نیکی بیش‌تر و دوباره خاطرات بیش‌تر و... این چرخه‌ی دردآلودِ زیبا تا ابد.

+ دوست داشتید فاتحه‌ای بخوانید. 

محمدعلی ‌‌
۲۴ آبان ۹۹ ، ۲۰:۲۵

به دعوت اسمارتیز



۱. هنوز بین علایق و سلایقم حیرانم. یکی دیگری را می‌راند و دیگری نوید هم‌پوشی می‌دهد و یکی دیگر هم آن وسط تخمه می‌شکند و لمیده بر متکا، آن دو را تماشا می‌کند.

۲. از خیالات و زیست در آن‌ها خسته‌ام. به گمانم به آن‌ها معتاد شده‌ام. زندگی واقعی و واقعیت زندگی، سنگین است و نمی‌دانم تا کی می‌شود از آن فرار کرد. از طرفی هم، وقتی در واقعیت هستم و از خیالات فاصله گرفته‌ام، احساس شیرین و هیجان‌انگیزی دارم.

۳. از زیادت کاغذ احساس خوبی پیدا می‌کنم. کاغذهای چک‌نویسم را دوست دارم. 

۴. از اینکه گاهی احساس می‌کنم ذهنم گنجایش ندارد و هنگ می‌کنم، رنجورم. و البته با یادآوری این خاطره کمی التیام می‌یابم: دوسال قبل، یک روز در محوطهٔ مدرسهٔ تهرانم راه می‌رفتم، دو نفر داشتند درباره یادگیری زبان انگلیسی حرف می‌زدند. یکی با تأکید و جدیت به دیگری می‌گفت: «فکر می‌کنی انگلیسی کلاً چندتا کلمه داره؟ هان؟ هزارتا. فوقش دو هزارتا. اصلا تو فکر کن سه هزارتا. دیگه بیش‌تر از پنج هزارتا که نیست. روزی ده تا کلمه یاد بگیری، توی یه سال کل انگلیسی رو بلد شدی دیگه.» بعله. هربار با یادآوری این مکالمه، خدا را شکر می‌کنم که ذهنم گنجایش درک دنیای بزرگ‌تری را هم دارد!

+ تقریبا پیدا کردن این چهارتا مورد، سه چهار ساعت زمان برده و تازه الان حس می‌کنم هیچ ربطی به خصوصیت‌های من ندارند و فقط کپی پست‌های قبلی‌اند! خب. من از اول هم نمی‌توانستم معرف خوبی از خودم باشم. دوست داشتید چهارتا جمله درباره‌ام بنویسید که این‌جور مواقع آن‌ها را کپی کنم :دی

محمدعلی ‌‌
۱۸ آبان ۹۹ ، ۲۳:۳۹ ۴ نظر

این مدت، این روزها، این ماه آخر، خیلی خسته بودم. در واقع خیلی هم زور می‌زدم. می‌دونی. ما همینیم. اومدیم این‌طرف و از عنفوان کوچیکی و صغارت، زور می‌زنیم، پارو می‌زنیم، داد می‌زنیم، هل می‌دیم، صف می‌شکنیم. ما همه‌مون به این تلاش چنگ میندازیم. می‌دونی. اشتراک بزرگی داریم. همه‌مون با هم. همین هم واسمون می‌مونه. ز یک گوهریم دیگه. ولی من گوهرم رو کوبوندم به زمین و تیکه‌تیکه‌ش کردم، تو گوهرت رو گرفتی توو مشت‌هات. سختت بود. می‌دونم. اشک‌هات که بی‌هوده نیست. تو جمع می‌شی، گوهرت دستته، قوت قلبته، ولی من چی؟ من پخش شدم. مبهم شدم. پنهون شدم. سخت شدم. عقب کشیدم. بریدم.

کاش وقت صبح رسیده بود. صبح، خیلی توی تعریف من چیز قشنگیه. توی صبح، تعارف و کنایه نیست. خطا و سهل‌انگاری نیست. توی صبح دست‌وپای آدم گم نمی‌شه. آخه صبح تاریکی نداره. صبح درد نداره. صبح راز نداره. می‌دونی. توی صبح لازم نیست زحل و مشتری به هم برخورد کنن، تا حرفی پیش بیاد. آره. صبح همه‌چیزش روشنه. مثل کف دست، با آدم صادقه. حقیقت زندگیت رو به رخت می‌کشه. توی یک صبح آرمانی، می‌تونی بهترین لبخند زندگیت رو بزنی. می‌تونی بهترین چای صبحانه‌ی زندگیت رو هم بزنی. می‌تونی بهترین نمای پرتوی خورشید رو وسط خونه‌ت داشته باشی. یک صبح خوب، با نسیم‌هاش زنده‌ت می‌کنه. با آرامشی که داره، روزت رو روشن‌تر می‌کنه. من چندساله که صبح رو فاکتور می‌گیرم. بیدار نمی‌شم. مجبور هم باشم که بیدار بشم، بی‌هوا می‌پرم وسط کارها و شلوغی‌ها. گم می‌شم بین‌شون. هرچند قایمکی بعضی وقتا چشم می‌گردونم و چشم‌های صبح رو نگاه می‌کنم. خیلی با احتیاط. زل نمی‌زنم که بفهمه. فقط یه نگاه. بعدش اون نگاه رو هزاربار مرور می‌کنم. هزاربار منتظرش می‌مونم. هزارتا صبح رو فاکتور می‌گیرم. من یک صبح بیش‌تر ندارم. صبحی که وقتی بیاد، دیگه هیچ رازی باقی نمی‌مونه.

محمدعلی ‌‌
۳۰ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۳۶ ۵ نظر

۰. مادربزرگم تست کروناش مثبت شده. حالا فرایند این خبر چی بوده؟ دیروز وقتی من رفته بودم شریف و اطرافش داشتم می‌چرخیدم و سرخوشانه، هم کارهام رو جلو می‌بردم، هم انتخاب واحد می‌کردم، هم با دیدن در و دیوار دلتنگیم رو تقویت می‌کردم، و هم وسایل خوابگاهم رو جمع می‌کردم، خاله‌م زنگ می‌زنه خونه که چه نشستید که سه بار سکته مغزی کرده و کسی نفهمیده و دیگه خیلی وضعش خرابه و هزاری پرت‌وپلای دیگه :| حالا ما به هر شکل که شده، شبونه راه نیفتادیم، اونم بدون زاپاس. صبح خبر رسید که کرونا داره و وضعش وخیمه و این صحبتا. و بعله، در نهایت تا شب به این اجماع رسیدن که کروناش خفیفه. من که فکر کنم فردا میان می‌گن سرماخوردگی بوده :| سیستم خبررسانیشون در این حد خفنه یعنی!! البته خب تعداد بالاست و کلا یک کلاغ چهل کلاغ می‌شه دیگه! :/ فرزند کمتر، زندگی بهتر -_-

اگر هم بخواید از اوضاع بیمارستان رازی رشت و بخش کروناش بدونید، تصور کنید که داییم رو بدون هیچ لباس مخصوص و هیچ ماسک‌دادن و هیچ چیز دیگه‌ای، به عنوان همراه بیمار فرستادنش توی یه اتاق که سه تا بیمار کرونایی دیگه هم توی اتاق هستن با همراه‌هاشون!! یعنی چی؟ یعنی هشت نفر توی یه اتاق معمولی بیمارستان، که چهارتاشون کرونا دارن! خیلی زیباست واقعا -_- 

۱. رفتم خوابگاهم دیروز و دیدم تختم رو دادن به یکی دیگه. خیلی تمیز بساطش رو پهن کرده کف زمین و خلاصه تنهایی داره بدجور عشق می‌کنه - البته با این وضعیت، شاید به‌شدت برون‌گرا باشه و اصلا هم عشق نکنه :/ -. خوابگاه مثل همیشه و مسئولین خوابگاه هم مثل همیشه و خب، یه اتاق هم به من بدین خب :| البته بقیه اتاق‌ها تخلیه بود و این یه نفر هم شاید دفاعی چیزی داره. نمی‌دونم. ولی همه‌چی خیلی عادی بود توی فضای دانشگاه و خوابگاه.

۲. بیش‌تر از خود دانشگاه، از دیدن اطراف دانشگاه دلم گرفت. حالا خوبه طوری هم نشده. من معمولا خیلی کم اثر می‌گیرم. حتی موادغذایی و داروها هم خیلی آروم روم اثر می‌کنن. مثلا قهوه خوابم رو نمی‌پرونه. یا سیر و دوغ و دیفن‌هیدرامین برام خواب‌آور نیستن. پروپرانول هم روی ضربانم تأثیر نمی‌ذاره. ولی چرا این‌قدر قوی و عجیب از تو تأثیر گرفتم؟ هوم؟ 

۳. برای ناهار برنامه‌ای نداشتم. همینطوری که می‌چرخیدم، به ذهنم اومد یه دونه از این آبمیوه‌ها بگیرم و کم کم تمومش کنم و این بشه ناهار. خب نمی‌دونید من با بعضی‌هاشون چه حالی می‌کنم! کلا نوشیدن آرومم می‌کنه و گاهی فکر می‌کنم اگه اون‌طرف به‌دنیا می‌اومدم، چه الکلیِ بدبختی می‌شدم! اینو گرفتم. و خلاصه علاوه بر اینکه توی اون یک‌ساعت در معیت کتاب‌های توی طاقچه‌م کلی کیف کردم، کلی هم قرار و وعده گذاشتم که بعد ایام کرونا، هفته‌ای یکی دو ساعت این‌جوری خلوت کنم و به خودم استراحت بدم.

۴. یه بخشی از خلوت دیروزم رو گذاشتم سر فکر کردن به حل مسئله. که حالا مثلا بیام و یک‌سری از موارد و مشکلات غیرمالیم رو بذارم وسط و به چشم یه مسئله ببینمشون و بخوام یه راهی واسه حلشون پیدا کنم. نهایتا دیدم که من بهتره قبول کنم اندر خم یه کوچه بیش‌تر نیستم و این کوچه هم مسلط نبودنه. مسلط که نباشی، اطمینان نداری به کاری که می‌کنی. اطمینان هم نداشته باشی، درصد خطات می‌ره بالا. درصد خطات که بره بالا، مضطرب می‌شی. مضطرب که بشی، تسلطت رو از دست می‌دی. و این چرخه تا بی‌نهایت تو رو می‌فرسایه. 

۵. رانندگی توی تهران، همزمان دو نوع حس متفاوت و حتی متناقض رو بهم منتقل می‌کنه. هم حس خوبی داره و این‌طور به نظرم می‌رسونه که اوضاعم توی این یه مهارت خیلی معرکه‌ست، و هم حس مزخرفی داره و از هرچی رانندگی بدم میاد :| یک‌ساعتی که منتظر بودم، داشتم به ماشین‌ها نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم چطور می‌شه توی این سیستم خیلی آشوبناک (!) وارد شد و بدون هیچ برخوردی، جلو رفت؟ چند دقیقه بعد داشتم توی همون سیستم خیلی آشوبناک جلو می‌رفتم و هیچ موردی هم نبود. بعضی وقتا پیچیده بودن یه وضعیت، نباید بترسونه و دورمون کنه. خوبه که یاد بگیرم که پیش‌نیاز هر وضعیت پیچیده‌ای چی هست و چطور باید فراهمش کنم. اون‌وقت، جلو می‌رم. 

محمدعلی ‌‌
۲۰ شهریور ۹۹ ، ۰۱:۲۰ ۶ نظر

انصافا دو جا از بی‌پولی، زیادتر از حد مجاز رنجیدم!! یکیش که سر ماجرای لپ‌تاپه. و اما دومی اینه که اگه تایر ماشینت بترکه و جرئت نکنی بدون زاپاس بری توی جاده، باید چندهفته توی صف لاستیک دولتی بمونی که چی؟ که قیمتش نصفِ آزاده. (نمی‌دونم. شاید با سند زودتر راه بیفته. ولی کی واسه چار روز سفر کاری، سند با خودش می‌بره :| )


+ واقعا این همون شهریه که دوست داشتم توش زندگی کنم؟ نه جایی واسه رفتن، نه جایی واسه موندن، نه هیچ چیز دیگه‌ای نداره. نه کاری، نه دانشگاهی. واسه زندگی نیست انگار. فقط اگه سرت شلوغ باشه، مثل خودش شلوغ و مشغول باشی، می‌تونی تحملش کنی.

محمدعلی ‌‌
۱۷ شهریور ۹۹ ، ۱۹:۰۵ ۶ نظر

 

.

توی این خونه، اگه در زمان و مکان مناسب قرار بگیرین، دیدن نماهای خوب امکان‌پذیره.

+ خیلی ممنونم از تسنیم و زهرا که من رو دعوت کردن به چالش بلاگردون.

محمدعلی ‌‌
۰۷ شهریور ۹۹ ، ۰۲:۵۸ ۳ نظر